یا هو!
چیزی که بیش از هر چیز دیگری آشفتهام میکند همین است، همین که آدمهایی را برای فرض کردن داشتم که روزی توی نداشتنم کمکم خواهند کرد... حالا از آن آدمهایِ خیالی هیچ کدام نیستند... آدمهایی که توی گوشی موبایلم سیو شدهاند، آدمهایی که توی لیست مسنجرم دارم، آدمهایی که توی دفتر تلفنمان لیست شدهاند، وسطِ آنهمه الف و ب و میم و کاف... حالا حتی یک نفر را هم ندارم!
اولین نفری که به گمانم کمکم میکرد، سایه بود... سایه تنها آدمیست که اینقدر طولانی دوست بودهایم با هم، و نزدیکتر از هر دختری بوده است به من... گوشی تلفن توی دستم است هنوز، آنقدر گریه میکنم که دیگر اشکم در نمیآید... انگار توی یک دالانِ تاریک، دستم رها شده است و بیپناهم... هان! بی پناهی تنها حسی است که میشود گفت... گاهی فکر میکنم حتما عیبی دارم که اینقدر بیدریغ میبخشم، بیدریغ دوست میدارم، بیدریغ آدمی را، آدمهایی را به درونم راه میدهم، بیدریغ فراموش میکنم بدیِ بعضی از آدمها را... سایه خط میخورد... نه اینکه خط زدنش آسان باشد، اندوهگینم میکند... اندوهگین خطش میزنم... اندوهگین میشوم که توی دایرهام اینقدر سایه مهم و پررنگ بوده است... سایه خط خورده است!
بعد هم آدمهایی که به گمانم در ردیفِ سایه بودند و میشد انتظاری داشت را در لیستم قرار میدهم... نه...
حالا اینها را که مینویسم تنها برای این است که کمی از اندوهی که دلم را فشرده است را کم کنم و کم نمیشود و نخواهد شد با این کلمات...
دیروز دوربینم را جمع کردم... لنزش را باز میکنم... تمیزش میکنم... میگذارم توی کیفش... همه اینها را توی بستهای... میبرم ترمینال تا برسد به دستِ کسی که در قبال چهارصد هزار تومان، دوربینم را خواهد داشت... دوربینی که هی دو سال زدم توی سرم تا داشته باشمش، بعد پولش از کسی رسید که تصورش هم سخت تکاندهنده بود، و هی ذوق زده بودم برای داشتنش، برای تمام وقتهایی که با گروهِ عکاسی کلاسمان رفته بودیم عکاسی و دوربین نداشتم، و هی دلم گرفته بود که مامان چطور میتواند گاهی اینقدر بد شود و اینقدر تحریمش سخت باشد برام... تصورِ مامان از تنبیه این است که محرومت کند از چیزی که سخت بهش محتاجی و سخت مشتاق... تحریمش تنها اشتیاقم را اندوهناک نمیکرد، چیزی که دردناکتر از آن بود حقارتی بود که باید تویِ تمام اردوهایِ عکاسی تحمل میکردی... با یک دوربین آنالوگِ صد و چند هزار تومانی و یک کامپکتِ چهارصد دلاری... حالا دوربینم را میدهم به دستِ شوفری که لباس آبی با آرمِ ترمینال پوشیده، میدهم تا برسد به دستِ آدمی که با چهارصد هزار تومان، حقارت و اشتیاق و آرزویم را داشته باشد... چادر سیاهم تویِ باد هی تکان میخورد، توی ترمینال گریه کردن حتما احمقانه است... احمقانه است و دلم نمیفهمد این را... هی دردِ دو سالی که دوربین نداشتم اشک میشود و تمام نمیشود...
دوربینم که میرود هی بیشتر از همهء آدمهایِ خیالی که برای پول قرض گرفتن رویشان حساب کرده بودم، غصهام میگیرد...
این روزها دلم از همه میگیرد مُدام... از آدمهایِ خیالی... از برادرم، از خواهرم... از همه... هی دلم گرفته است از همه و هی باز نمیشود...
