دختر ترکمن

 

یاهو!

مامان هم دقیقا همینطور بود... عصبانی که بود، نگران که بود، دلواپس، مضطرب، غمگین و هر چه که بود، می افتاد به جان در و دیوارها، ملحفه ها و لباسها... همه چیز را آنقدر می سابید که عصبانیتش را فراموش کند... می شست، می سابید، برق می انداخت... بعد چای دم می کرد و زانوهای دردناکش را روغن زیتون می مالید... یادش می رفت که عصبانی بوده، دلواپسی و اضطرابش رخت بر می بستند...

فردایش دوباره غمی دیگر، و پروسه ی شستن و سابیدن دوباره تکرار می شد... نه غمهایش تمام می شدند، نه ملحفه ها...

حالا من تکرارِ مامان شده ام... این بوی عطر... چرا هر چقدر این ملحفه ها را توی ماشین لباسشویی می چرخانم، این عطر نمی رود پس... کجای این دیوارها، این تصویرِ لعنتی نقش بسته است که با هیچ تمیزکننده ای پاک نمی شود...

کاش می توانستم ذهنم را در بیاورم، بشورمش... آنقدر که محو شود همه ی این چیزهای لعنتی که تویش نقش بسته اند... نمی شود... نمی شود...  

 

   + دختر ترکمن ; ٧:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٦
comment نظرات ()

 

یاهو!

در جغرافیای ما برف می بارد... آسمان هم تا بخواهی خاکستری... سرماخوردگی امان نمی دهد... 

حرفها دارم توی دلم... حرفها دارم که به کلمه در نمی آیند... حرفها... کلمات... کی مانده ام اینقدر بی دوست... بی آشنا... 

   + دختر ترکمن ; ٥:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۸/۱٥
comment نظرات ()

 

یاهو!

آدم دل دارد که بگیرد دیگر... هان؟

   + دختر ترکمن ; ٥:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٧/۱۳
comment نظرات ()

 

یاهو!

ساعت به وقتِ اینجا یازده و نیم است... به وقت ایران دو نیمه شب باید باشد... 

حرف دارم... توی سرم پر از کلماتی ست که یادم رفته چطور میتوان کلمه شان کرد... چطور میشود نوشتشان... سختم است... سختم می شود... به گمانم حتی حرف زدن هم یادم رفته است. 

جای خالیِ یک دوست توی زندگیم... کی دنیا اینقدر خالی شده است از همزبان... از دوست... از آدمیان... 

   + دختر ترکمن ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٦/۳۱
comment نظرات ()

 

یاهو!

یک هفته بیشتر میشود که خوب نیستم... میان جنگ و جدل با آدمی که مرا نمی فهمد... که یکدیگر را به سختی می فهمیم...

امروز بعد از کار، با ماگ چایی م میروم توی حیاط خلوتی که ساختمانمان دارد... می نشنیم و به خودم فکر می کنم... بار هستیِ میلان کوندرا... سالها میشود که کتابِ فارسی نخوانده ام... سختم می شود... چایی م توی دستم... خورشیدِ ماه آپریل کم جان می تابد روی میز و نیمکت چوبی... 

توی ایران روز پدر است... روزِ پدری که من ندارم... 

چقدر آشفته است افکارم... کتاب توی دستم... فکرم میرود پیش وکیلی که قرار نیست کارهای مامانم را انجام بدهد... و اداره مهاجرت که سخت می گیرد... 

فکرم می رود به آدمم... فکرم می رود به اینکه آقاجانم دیگر نیست... فکرم می رود به اینکه سوئد اینقدر کوچک شده که جایی برای مامانِ من ندارد... فکرم می رود به قطاری که میگذرد... به مسافرانی که نشسته اند آن تو... به صدای پرنده هایی که برگشته اند به سرمای این جغرافیا... 

چقدر آشفته ام... دلم میخواهد سرم را بشکافم... تُف کنم بیرون این همه فکری که کاری از پیش نمی برند...

   + دختر ترکمن ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/٢/۳
comment نظرات ()

 

یاهو!

حالا توی ایران و خیلی جاهای دیگر عید شده است... امسال شده است سال هزار و سیصد و نود و پنج! آدم وادار میشود جملهء کلیشهء چقدر زود میگذرد و گذشته است، را به یاد بیاورد... 

توی این جغرافیایی که منم، برف می بارد هنوز... هوا سرد است... و زندگی در گذر! زندگی با دلتنگیهای پی در پی... که نمیدانم چرا زیاد می شوند و کم نه... 

قدرتِ فارسی نویسی م تا حد زیادی تحلیل رفته است... فعلها را یادم نمی آید... با جامعهء فارسی زبان، عملا رابطه ای ندارم... می ماند هفته ای یکبار حرف زدن با مامانم... که آن هم در پیِ گرفتاریهایِ همیشهء من به کوتاهترین زمانِ ممکن برگزار میشود... و خودم می مانم! 

چقدر نوشتنم می آید و چقدر کلمه کم دارم برای این حالی که دارم... آدم احساس حقارت می کند، زبانی که چند ساله است و زبانی که بدان زاده شده ای، هیچکدام نمیتواند به تمامی کارآمد باشد... 

پس نوشت: کبودیهای دستم خوب شده است... کبودیهای تویِ دلم هنوز خوب نشده اند و گمان نکنم بدین زودیها خوب شوند... بدین مرهمها خوب نمیشوند... 

   + دختر ترکمن ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱/۱۸
comment نظرات ()

 

یاهو!

پوف! پسوردِ اینجا یادم رفته بود... حالا یادم آمد... دوباره دارم توییت میکنم ، توی یکی از توییتها آدرس وبلاگم را گذاشته بودم... یادم آمد که بیایم بنویسم... از دلتنگیهایی که همچنان و هنوز هستند و هرگز قرار نیست تمام شوند...

آدم جغرافیایش را عوض میکند... وهم برش میدارد که همه چیز عوض خواهد شد و نمی شود... گفتن ندارد... 

حالا سالهاست که جغرافیام عوض شده است... و خوب اتفاق بزرگی بوده است برای من و زندگی م... چیزی بود که همیشه می خواستم... که هی میخواستم و نمیشد و حالا شده است...

   + دختر ترکمن ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱٢/٧
comment نظرات ()

 

امتحان می کنیم بعد از سالها! 

   + دختر ترکمن ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠
comment نظرات ()