یا هو!
تمام این روزها، تنها آرزویی که داشتهام این بوده که یک اتاق به قدرِ خوابیدن، به قدر یک کتاب با خود بردن، به قدر نفس کشیدن، در یک جایی دور از خودم داشته باشم و بروم گم شوم... به معنای واقعی گم شوم...
|
دختر ترکمن...
|
|
دی ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ آبان ۸۳ مهر ۸۳ شهریور ۸۳ امرداد ۸۳ تیر ۸۳ خرداد ۸۳ اردیبهشت ۸۳ فروردین ۸۳ اسفند ۸٢ بهمن ۸٢ دی ۸٢ آذر ۸٢ ------------ اسماعيل پرديسم محمود ماندانا سعید خزان |
۱۳۸۸/۱٠/٩
یا هو! تمام این روزها، تنها آرزویی که داشتهام این بوده که یک اتاق به قدرِ خوابیدن، به قدر یک کتاب با خود بردن، به قدر نفس کشیدن، در یک جایی دور از خودم داشته باشم و بروم گم شوم... به معنای واقعی گم شوم...
|
